تلخ تر از زهر خیانت/ خوش تر از عطر تادیب

زندگیم زهر شد از خیانت شوهرم و عطرآگین از جسارت تادیب

چند کلمه با خوانندگان

دوستان عزیز این وبلاگ را همینجوری نوشتم و واقعیت این است که کلی وقت من را می گیرد. ازدوستم که مرا تشویق به این کار کرد و اینجا را برایم درست کرد متشکرم و واقعا دوستش دارم. ممکن است دیگر کمتر بنویسم ولی هر وقت دلم گرفت و یا اتفاقی افتاد می آیم و برایتان می نویسم.از اینکه اینجا را خواندید متشکرم و اگرنخواندید از فصل اول کنار وبلاگ انتخاب کنید و کم کم بخوانید.

عزیزانی که احساس می کنند شوهرشان بهشان خیانت کرده و یا خیانت میکند واقعیت این است که مردی که دلش با شما نباشد ارزش حرص خوردن ندارد. از نظر من یک خانم باید انقدر مستقل و قوی باشد که اگر مرد زندگیش به هر دلیلی نبود نابود نشود. حالا می خواهد این نبودن به خاطر خیانت باشد و یا خدای ناکرده فوت و یا خدای ناکرده بیماری  یا زندان و یا هر چیز دیگری.

این خوب است که آدم در هر موقعیتی خودش را بگذارد جای دیگری و فکر کند تا او را درک کند ولی این درک کردن نباید باعث آسیب دیدن خودتان شود. پس قدر خود را بدانید و خودتان را دوست داشته باشید. اگر شما خودتان را دوست نداشته باشید در هر موقعیتی می شکنید.

هر مشکلی در زندگیتان پیش می آید ننشینید و غصه نخورید و دنبال مقصر و دلیل نگردید ببینید چه راهی وجود دارد که مشکل شما حل شود و یا کمی راحت تر از آن سختی بگذرید. نه مقصر اصلی را یافتن مشکل شما را حل می کند و نه غصه خوردن. در ارتقاء خود بکوشید.

چند کلمه هم با آقایان: آقا جان برادر من تلاش کنید خوبیهای همسرتان راببینید و عاشقانه دوستش بدارید. اگر مشکلی دارد کمک کنید مشکلش را حل کند. به خدا در یک رابطه ج همه زنها یکجورند شما صد تا تخم مرغ را هم بشکنید همه شان یک شکل است. وقتی وسوسه می شوید به این فکر کنید که زنتان داغون می شود. چه بر سر بچه هایتان می آید. به این بی اندیشید که یک زن برای اینکه بخواهد با شما هم آغوش شود باید از همه جهت به شما اعتماد داشته باشد و از نظر عاطفی با شما مچ باشد. وجود یک زن دیگر این اعتماد و تعلق عاطفی را از بین می برد و خدای ناکرده اگر به واسطه این مسئله همسر شما دچار لغزش و گناه شود مقصر شمایید نه هیچ کس دیگر. من به شخصه در تمام سالهایی که در مرکز مشاوره کار می کنم هیچ زندگی دومی را ندیدم که آرام باشد. یا زندگی اول ملتهب است و یا دومی و در اکثر موارد هم هر دو. واقعیت این است که این مسئله مدیریت پذیر و این حرفها نیست. کسی نمی تواند ادعا کند که من مدیریت می کنم و .... آنچه شرط بلاغ است ما با شما گفتیم. خواه پند گیرید و خواه ملال.

اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید،آن شخص را احمق فرض نکنید. بلکه بدانید او خیلی بیشتر از انچه لیاقت داشته اید به شما اعتماد کرده است.


- به اطلاع دوستان میرساند که کامنتهای آزار دهنده را پاک میکنم.

- چند تا از دوستان پیام گذاشتند که می توانند کمک کنند زندگی نامه من به صورت رمان در بیاید. در جواب باید بگویم یکی از دوستان در حال انجام این کار هستند و نوشته هایم را بردند و هر ازچند گاهی هم با هم قرار می گذاریم  و نکات ریزی را از بنده می پرسند و دارد انجام می شود. به هر حال درست نیست زحمات ایشان از بین برود. پس از دوستان خواهش می کنم این کار را نکنند اگر نتیجه ای حاصل نشد حتما با این دوستان ارتباط برقرار می کنم.

- تا کنون دو نفر پیام گذاشتند که زندگی نامه شما می تواند تبدیل به فیلمنامه شود. آقا پیمان فرهادی و جناب  نمازی بنده با این قضیه مشکلی ندارم. می توایند این کار را انجام دهید ولی انتظار ارتباط حضوری و یا تلفنی از بنده نداشته باشید. آن دوستی که دارد رمان می نویسد هم بنده امتیاز کار را کلا به ایشان  داده ام و از ایشان خواسته ام هیچ جا از نام واقعی من و خانواده ام یاد نکند.

بعدا نوشت مهم:   دوست و همکاری که 9:30 روز 29 بهمن 92 برایم پیام خصوصی گذاشتید و گفتید که همسر من از نظر جنسی به فرزانه متمایل شده بود و عاشق نشده بود  و اگر من او را درک می کردم و همراهی می کردم اتفاقی برای زندگیم نمی افتاد. ای کاش وبم را کامل و بادقت بیشتری می خواندید حالا که نخواندید لطف کنید پستهای شماره 11 و 10 را بخوانید. متوجه می شوید که بنده همیشه دم دست همسرم بودم و هستم. غیر از آن زمان که مادر بیمارستان بود و آن زمان که خودم تصادف کرده بودم که دیگر کار از کار گذشته بود. اصلا هم موردی نبوده که او بخواهد و بنده امتناع کنم. حتی در دوره های ماهانه از روشهای دیگری استفاده می شد. دوستانی هم که با فکر و خیال زندگی شیرین خود را تلخ می کنند خواهش می کنم واقع نگر باشید. اگر مورد مشکوکی وجود ندارد خواهش می کنم منطقی رفتار کنید. شاید مورد همسر شما دقیقا نیازهای خاص جنسی باشد و با او همراهی کنید. زندگیها با هم تفاوت دارد. گفتم که الان که خاطراتم را مروز می کنم گاهی با خودم فکر می کنم کاش مثلا فلان موقع فلان رفتار را می کردم و کاش .... هیچ آدمی کامل نیست.

در ضمن دوست و همکار عزیز شایسته است که از آن نوعروس که به شما مراجعه کرده بخواهید که به اتفاق همسر نزد شما بیایند چه بسا که واقعا موارد نگران کننده در رفتار آقای داماد وجود دارد که باعث نگرانی دختر خانم شده است. هم من  هم شما خیلی خوب می دانید که دراینجور موارد مشاوره برای هر دو نفر خیلی بیشتر جواب می دهد.




برچسب‌ها: پست آخر
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 20:25  توسط خیانت دیده  | 

فصل بیست و دوم

سال بعد هم با تمام تلخی ها و شیرینیهایش گذشت و من و ناصر در کنار بچه ها زندگی می کردیم. یک روز ناصر آمد توی آشپزخانه در یک غافگیری من را گرفت تو بغلش و گفت پایه ای؟ گفتم چی؟ گفت دوتا فیش عمره خریدم. با تعجب گفتم اونی که باید طلب کنه طلبیده من چه کاره ام که پایه باشم یا نه. گفت راستش هرچی داشتم دادم فیش خریدم شاید تا موقع اعزاممون پول به اندازه کافی جور نشه. گفتم پول جوره امیدوارم که بشه.

ما خرداد ماه سال 88 عازم مکه شدیم. آن روز ناصر توی هتل احرام پوشید و آمد توی اتاق دستش را گرفت زیر چانه من و توی چشمهایم نگاه کرد و گفت می دونم خیلی در حقت بد کردم ولی حلالم کن. بغضم را قورت دادم و گفتم چطوری حلالت کنم؟! می تونی سالهای رفته من را برگردونی؟ می تونی اشکهای ریخته من را جبران کنی؟ سلامتی از دست رفته من را می تونی برگردانی؟ روزهای تنهایی من را با آن بچه توی شکمم چطور؟ چطوری می تونی اینها را جبران کنی؟ برو ناصر برو زانو بزن تو حرمش شاید اون ببخشدت. ناصر به پهنای صورت اشک ریخت و مات و مبهوت از اتاق رفت بیرون و من زانو زدم توی اتاق و در حالی که تمام مصیبتهای زندگیم مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشمم می گذشت زیر لب گفتم خدایا من بخشیدم بقیه اش با تو.

 یک اتفاق خوب دیگر هم در زندگی ما افتاد و اینکه یاسین فوق لیسانس قبول شد و این برای من یک دنیا می ارزید. یاسین درسش تمام شد و الان سرباز است.

سال 87 زن حاجی سرطان معده گرفت و بعد از کلی جراحی و شیمی درمانی و ...  فوت کرد و فرزانه خیلی تنها شد.  مهسا تعریف می کرد که بعد از اینکه مادرش فوت شده فرزانه تمام تفریحش این شده که با دوستانش دوره بروند و یا بروند مسافرت و از اینجور حرفها. حاجی هم غیر از حرص خوردن کاری از دستش بر نمی آید و فقط با تلفن کنترلش می کند. سال 88 یک خبر مثل بمب توی فامیل پیچید و اینکه دختر حاجی فرار کرده!!!!! با چه کسی معلوم نبود و برای چی هم معلوم نبود. بعد از 15 روز معلوم شد که فرار نکرده بوده و با دوستانش رفته بوده قزوین که ماشینش خراب شده برده برای تعمیر بعد مجبور شده ماشین را دم تعمیر گاه بگذارد و با تاکسی برگردد هتل که توی راه توسط سه مسافر کش دزدیده شده و توی یک باغ خلاصه..... این مسئله دیگر چیزی نبود که پول و ثروت و آبروی باباش بخواهد جلویش را بگیرد. فرزانه دچار مشکلات روحی زیادی شده بود و حتی دو ماهی هم بیمارستان روانی بستری شد. بعد هم پدرش برای اینکه ازدست پچ پچ های مردم خلاص بشه به اولین خواستگاری که برای دخترش پیدا شده بود دختره را شوهر داده بود. یک مرد 57 ساله حاجی بازاری که سه تا بچه داشت و دوتایشان از فرزانه بزرگتر هستند و یک پسر هم از فرزانه سه سال کوچکتر است و همگی هم ازدواج کردند. بعد از ازدواج فرزانه پدرش هم ازدواج  کرد. فرزانه از این مرد هم هنوز بجه دار نشده است. هر چند من امیدوارم با تمام بلاهایی که سر من آورد این دختر خدا به او نیز لذت مادر شدن را بچشاند. پاییز سال 90 سه نفری که فرزانه را دزدیده بودند اعدام شدند ولی این دختر از نظر روحی روانی دیگر آن فرزانه سابق نشد.

در حال حاضر من زندگی آرامی دارم. ناصر موفق شد حوالی تهرانپارس یک مغازه بخرد و خودش بنگاه راه بی اندازد. خیلی دلش می خواهد که پولی دستش بیاید و دوباره وارد شغل طلا فروشی شود. من هم تلاش می کنم که مقالات مختلفی چاپ کنم و اگر خدا بخواهد از استادیاری به دانشیاری ارتقاء پیدا کنم.

پایان


برچسب‌ها: فصل بیست و دوم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 19:44  توسط خیانت دیده  | 

فصل بیست و یکم

به این ترتیب توانستم وسایل خانه را پس بگیرم. از آن شب به بعد ناصر هر شب می آمد خانه و هرچی کار می کرد یک مقدار کمی اندازه خرج خودش بر می داشت و بقیه را می گذاشت جلو میز تلویزیون و میرفت ولی عمق ناراحتی من از اون انقدر زیاد بود که با این کارها قلبم آرام نمی شد. ناصر از آن آدم شاد و سر زنده و قوی تبدیل شده بود به یک آدم داغون گوشه گیر کم حرف و سر به تو. فقط با یاسین کمی حرف می زد و قدرت و توان حرکتی زیادی هم نداشت که بخواهد مثلا با آوا هم بازی شود. به هر حال من این تغییرات را می دیدم ولی واقعا قلبم آرامش نداشت. چند هفته ای گذشت و یک روز ناصر و یاسین رفتند و چک باقی مانده مبلغ خانه و مغازه را گرفتند. همانجا رفتند یکراست بانک و یک چک بین بانکی گرفتند برای حساب من و آوردند بانکی که من حساب داشتند پولها را ریختند به حساب من. مبلغ باقی مانده 27 میلیون تومان بود. از پول ماشین ناصر هم 6 میلیون تومان مانده بود با چهر میلیون من و وام سرجمع می شد 52 تومان. پول خوبی بود می توانستم خانه بخرم ولی صبر کردم تا خانه فروش رود. خانه اواخر دیماه فروش رفت و من وسط امتحاناتم بود. ما برای تخلیه و تنظیم سند تا 15 اسفند وقت داشتیم. خانه را 16 میلون خریدند.

سرجمع شد 68 میلیون و ما موفق شدیم یک خانه بهتر از خانه قبلی در محله ای بهتر بخریم که هنوز در آن زندگی می کنیم. اینجا هم سه خوابه است. ما 12 اسفند همان سال آمدیم به این خانه و وسایلمان را آوردیم. وقتی به آن سال و اتفاقاتش نگاه می کنم می بینم فشار ها و مشکلات آن سال به اندازه بیست سال مرا پیر کرد. با حضور ناصر کنار ما چینش خانه ما هم تغییر کرد. یک اتاق را اختصاص دادم به ناصر و یک اتاق هم برای من و آوا شد و یک اتاق هم دادم یاسین. انقدر ازناصر بدم می آمد که اصلا دلم نمی خواست حتی به گوشه ای از ذهنش هم خطور کند که من همان سهیلای قبلی هستم و او می تواند به راحتی من را هم داشته باشد. عید سال بعد با آرامش زندگی جدیدی را شروع کردم و برای امتحان جامع آماده شدم.

وکیل فرزانه از طریق عمو با ناصر تماس گرفته بود که بیا توافقی طلاق بده و او هم بدون اینکه اصلا به ما بگوید همان روز رفته بود وکالت داده بود به وکیل که خودش کار را تمام کند. من همان سال امتحان جامع دادم ولی چون امادگی لازم را نداشتم برای بار اول رد شدم و مجدد بهمن ماه امتحان دادم. آوا چون نیمه دومی بود آن سال کلاس اول ثبت نام نکردندش و با کلی سرخوردگی دوباره رفت پیش دبستانی. یاسین پشرفت خوبی داشت و با تمام مشکلات با کمترین واحد افتاده آن سال را گذراند. خرداد سال سال بعد(یعنی یکسال و دو سه ماه بعد از خرید خانه جدید توسط من) من پروپزالم را تحویل گروه دادم و در ادامه تحصیلم یک قدم جلو ترگذاشتم. آوا توی این سال رفت مدرسه و خیلی خوشحال و باهوش تا به امروز همیشه بهترین بوده است. اوایل سال بعد هم صاحب آپارتمان دفتر مشاوره ازما خواست که واحد را خالی کنیم و بچه ها داشتند پراکنده می شدند. آن سال من نزدیک به 40 میلیون تومان توانسته بودم از محل درآمدهای مختلف از دفتر مشاوره و پروژه های مختلف پس انداز کنم یک ماشین هم داشتم ولی با پولش نمی شد دفتر خرید. یکی دیگر از بچه هایی که همان سال با هم مرکز را راه اندازی کرده بودیم هم خیلی از این موضوع ناراحت بود و گفت مقداری وام می گیرم و .... خلاصه ما به دنبال یک جایی بودیم برای خرید که یک بار دیگر معجزه خداوند روی خودش را در زندگی من نشان داد و طبقه سوم همان ساختمان یک واحد 40 متری برای فروش قرار گرفته بود. با کمی تلاش و وام و .... 68.5 آنجا را خریدیم. اینجوری مشتریهایمان را هم از دست نمی دادیم. بهمن سال همان سال من دفاع کردم و رسما خانم دکتر شدم و کار دفتر رونق گرفت. تلاشهای من برای هیات علمی شدن در دانشگاه محل تحصیلم بی نتیجه ماند و سال بعد موفق شدم در یکی دیگر از دانشگاههای دولتی در تهران هیات علمی شوم.

تمام این اتفاقات می افتاد و ناصر روز به روز بهتر می شد. غیر از آن میله ای که در استخوان لگن سمت چپ گذاشته بودند هیچ جای دیگرش دیگر اذیت نمی شد و او بدون عصا می توانست راه برود. از نظر ذهن و مغز هم به خاطر مطالعات زیادی که می کرد و روزنامه خواندن و نوع شغلی که داشت وضعیتش خیلی خوب شده بود و دیگر به راحتی عصبانی نمی شد و رفتارهای ناهنجار نشان نمی داد. تقریبا می توانم بگویم که 95 درصد سلامتیش برگشت. ناصر تمام تلاشش را می کرد که به من نزدیک شود. از هر فرصتی برای خرید هدیه و کمک و ... استفاده می کرد. تا اینکه دوسال و نیم بعد از تصادف (یک ماه قبل از دفاع پایان نامه ام) یاسین با یک تیم از دانشگاهشان رفت سوریه. دی ماه بود و من به خاطر فشار زیادی که به خودم می آوردم برای رساله و دوندگیهای زیادی که میکردم ضعیف شده بودم و خلاصه دچار آنفولانزا شدم. انقدر حالم بد بود تب و لرز داشتم که نمی توانستم از جایم بلند شوم. آن زمان ناصر برایم سوپ پخت و برای اولین بار بعد از چند سال اجازه پیدا کرد برای پاشویه کردن به پاهایم دست بزند. توی تب بودم که دیدم کسی دست نوازش به سرم می کشد. فکر کردم آواست. گفتم مامان به من دست نزن می گیری. دیدم صدایی نیامد. چشمم را باز کردم دیدم ناصر نشسته و آرام آرام اشک می ریزد و سرم را دست می کشد. با بغض رویم را برگرداندم و خوابیدم. شاید چون واقعا نیاز داشتم. شاید چون خودم خسته شده بودم و هزاران شاید دیگر....

آن سال عید ناصر تمام تلاشش را کرد تا به من نزدیک شود. عید شمال ویلا اجاره کرد برای ده روز. یک ویلای بزرگ و سه خوابه تا به قول خودش راحت باشیم. توی آن سفر بود که طی یک پروسه ای و کلی قدم زدنهای دوتایی کنار دریا و یاد آوری خاطرات خوب توسط ناصر و شوخی های یاسین و ... من راضی به ارتباط با ناصر شدم ولی قلبا نبخشیده بودمش. ناصر قسم خورد که همه چیز را جبران می کند ولی واقعا او چه چیز را می توانست جبران کند!

ادامه دارد


برچسب‌ها: فصل بیست و یکم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 17:9  توسط خیانت دیده  | 

فصل بیستم

اون روز یاسین خانه بود. بهش زنگ زدم و گفتم آوا را با آژانس می فرستم خانه پول آژانس را هم می دهم. فقط زودتر برود سر کوچه که بچه تنهایی تو محل نماند. محیط آنجا اصلا مناسب نبود.وقتی داشتم می رفتم دنبال آوا به یاسین زنگ زدم و گفتم مامان تو را به خدا نیم ساعت دیگه سر کوچه باشیها. بعد هم آوا را از دم پیش دبستانی گرفتم و با یک آژانس فرستادم خانه. اون روز به خودم فحش دادم که چرا یک گوشی نمی خرم. تازه سیمکارتهای اعتبارای تالیا تو کشور راه اندازی شده بود و زیاد گران هم نبود می توانستم بخرم. البته بعدا رفتم ثبت نام کردم یکی برای خودم و یکی هم برای یاسین خریدم. ولی آن روزها واقعا نیاز داشتم و نداشتم.

خلاصه رفتم رستوران محل قرار. دوستم آمده بود و یکجا نشسته بود. گفت برویم طبقه بالا خلوت تر است و کسی هم مزاحم نمی شود. رفتیم. منو را آوردند و سفارش داد و بعد گفت چته سهیلا. یک کمی شوخی کرد و بعد گفت بگو ببینم چته دختر. من یک مکثی کردم و گفتم چی بگم از کجا بگم. گفت اصلا بهت نمیاد انقدر غمگین باشی. تو که دائم همه را می خندانی. تو این یکسال که همکار پروژه ای من ندیدم  ناراحت باشی. گفتم ولی زندگیم داغون تر از این حرفهاست. نمی دونم باید از کجا بگم . گفت از اول اولش بگو. من هم نشستم و براش از اول اولش گفتم. گفتم و اشک ریختم و اشک ریخت. صندلیش را آورد نزدیکم و دستش را گذاشت روی شانه ام و آرام آرام نوازش می کرد و می گفت خوب بعدش چی شد؟ این باعث شد که من مثل یک مادر همه چیز را برایش بگویم. به جای مادری که مریض بود و نمی وانستم همه چیز را بگویم و یا خواهرهایی که فقط قسمتی از هر چیزی را می دانستند. گفتم و گفتم و گفتم. وقتی غذا آوردند هیچ کدام نتوانستیم لب بزنیم. انقدر حرف زدم و گریه کردم که نفسم بریده بریده شده بود. بعد هم بهش گفتم که حالا بعد از اینهمه تلاش و گرفتاری وکیل موفق شده حکم طلاق را بگیرد و من مانده ام با این وضعیت چه کار کنم.

دوستم گفت مهم این است که بعد از طلاق می خواهی چه کار کنی؟ گفتم قبلا تصمیم داشتم ازدواج کنم ولی حالا نمی دانم. حالا که یاسین بزرگ شده و دخترم انقدری است من هم دیگر حوصله تحمل یک آقا بالاسری که بخواهد هی اُرد و ناز بده را ندارم. می خواهم طلاق بگیرم که از شر ناصر و خانواده اش و این زندگی نکبتی خلاص بشم. گفت ببین می دانی زندگی برای یک زن بیوه چقدر سخته؟ به مادرت نگاه کن. فکر می کنی توی این مملکت راحتت می گذارند. الان چون کسی نمی داند تو و شوهرت رابطه تان چه طوری است باها کسی کاری نداره و همه به عنوان یک زن شوهر دار نگاهت می کنند. می دانی چقدر مورد آزار قرار می گیری. تازه اگر قرار باشه مجدد شوهر هم بکنی فکر می کنی مرد لایقی پیدا می شه. توی این سن و سال. اگر هم مجدد ازدواج کنی فکر می کنی بچه هایت چه می شوند. اینکه یک مرد دیگه می تونه برای آوا پدر بشه و یا رابطه یاسین با تو شوهر جدیدت چطوریه؟ من نمی گویم طلاق نگیر ولی می گویم قبلش همه جوانب را بسنج. الان بودن و نبودن ناصر خیلی فرق نمیکند. فقط یک اسمی روی تو هست که راه پیشنهادهای مختلف بی سر و ته را می بندد به علاوه اینکه ناصر هنوز واقعا تو بچه هایت را دوست دارد. من فکر می کنم این زندگی قابل باز سازیه. گفتم اصلا فکرش را هم نکن که من و ناصر دوباره بتوانیم توی یک تخت بخوابیم. انقدر ازش متنفرم که خدا میداند. ولی راست می گویی. بچه هایش را دوست دارد و بچه ها هم او را دوست دارند. بخصوص یاسین بیشتر. گفت طلاق نگیر. اینجوری می توانی همان مبلغ کم مهریه و نفقه را هم بگیری. خلاصه خیلی نصحیتم کرد و گفت تو تاحالا هم به خاطر خودت زندگی نکردی به خاطر بچه هایت دوام آوردی  که اگر برای خودت زندگی کرده بودی می توانستی روابط آزاد را امتحان کنی. ببین ببخش. اگر هم نمی توانی ببخشی بی خیالش شو و اصلا بهش فکر نکن. خودت را دوست داشته باش و بچه هایت را. ببین بچه هایت از چی خوشحال می شوند.

آن روز آمدم خانه و بعد هم رفتم دفتر وکیل. گفتم که من منصرف شدم و حق الزحمه ایشان را طی یک فقره چک پرداخت کردم.شب به وکیل مهریه و نفقه زنگ زدم دیدم میگه که اموال را مزایده می گذارند و اولویت با خود شماست برای خرید. فکر اینکه ایجوری به زندگیم چوب حراج بزنند جکر مرا داشت آتش می زد. قرار بود دو سه هفته دیگر دم در آپارتمان و مغازه پرچم بچسبانند و بفروشند. گفتم وضعیت مهریه من چه می شود. گفت من پی گیر هستم ولی تا یک ماه دیگر هم امکان ندارد بتوانیم کاری کنیم. در ضمن اموالی هم معرفی نکردید احتمالا تهش به تقسیط و این حرفها می کشه. ولی از آنجایی که احتمالا ارزش خانه و مغازه سرجمع از مهریه فرزانه بیشتر می شود همسر شما می تواند یک حساب باز کند و چکی که برایش در وجه مابقی اموالش صادر می شود را به آن حساب بخواباند و شما آن شماره حساب را اعلام کنید به دادگاه. تشکر کردم و خدا حافظی کردم. عملا کاری از دستم بر نمی آمد. موضوع را با یاسین مطرح کردم گفت. مامان صبر کن. من با بابا صحبت کنم شاید اصلا نیازی نباشه که از طریق دادگاه و مهریه و این حرفها ازش پول بگیریم. شاید بتوانم راضیش کنم چک را که گرفت مستقیم بده به ما. شاید اینجوری از شر این خانه هم خلاص شدیم و رفتیم یک جای بهتر.

از فردای آن روز بی خیال همه چیز شدم و چسبیدم به درس و زندگی و کار. یک برنامه فشرده. ماشین را دادم دست یاسین و مسئولیت بردن آوردن آوا را هم سپردم به یاسین و خودم چسبیدم به درس خواندن تا از همدوره ای هایم عقب نمانم. یک روز حسابداری زنگ زد که سهیلا خانم بیایید چکتان آماده است. گفتم چک؟ گفت بله وام صندوق تعاون که سال گذشته درخواست داده بودید. کلی خوشحال شدم. مبلغ وام چهار میلیون تومان بود. وقتی رفتم حسابداری که چک را بگیرم دیدم می گویند که یک قرار داد هم با بانک تجارت امضا کردیم که کارکنان ما بتوانند وام بگیرند. شما هم می خواهید؟ گفتم چقدر است. گفتند 15 میلیون قسطش هم از حقوقتان کم میشود. گفتم آره که می خواهم. چه جوری نوبت می زنید. گفتند نوبتها را امروز توی نماز خانه بعد از نماز ظهر قرعه کشی می کنیم. گفتم اسم مرا هم بنویسید. ظهر رفتم نماز خانه ببینم چه می شود. نوبت من افتاد ماه دوم. شب با دست پر و خوشحال کننده آمدم خانه. دیدم ناصر هم خانه است. اعصابم کمی خورد شد ولی به روی خودم نیاوردم. یاسین شام پخته بود. ناصر یک پاکت گذاشت جلویم و گفت این اولین کارکرد من است. گفتم کجا کار می کنی. گفت رفتم مشاور املاک عموت یک میز بهم داده. امروز توانستم یک ملکی را بفروشم. عموت پورسانتم را داد.

کمی فکر کردم و با خودم و گفتم عمو چطور این را با این وضعیت  عقلی برده بنگاه ولی باز با خودم گفتم ناصر هنوز هم توی نوشتن و حساب کتاب و  این حرفها آدم دقیقی است. باز کردم دیدم دویست هزار تومان پول است. گفتم مرسی. بعد گفت سهیلا برای کار خانه و مغازه وکیل گرفتم. گفتم خوب تو که پول نداشتی؟ گفت از خواهرم قرض گرفتم. فهمیدم که عموم بهش قرض داده و خواسته دم پر خودش کار کنه. در واقع یک جورایی خواسته کمکش کنه تا شاید زندگی ما سر و سامان پیدا کند. گفت وکیل پی گیری کرده و گفته ارزش خانه و مغازه از مبلغ مهریه بیشتره و مبلغ باقی مانده را ما میتوانیم بگیریم. گفت روزی که چکتان آماده شد خبرتان می کنم. سهیلا روزی که قرار است چک مابقی پول خانه و مغازه را بگیرم اجازه می دهی یاسین بامن بیاید. دلم نمی خواهد مادرم اینها با من باشند. یک نگاهی به یاسین انداختم فهمیدم که با پدرش صحبت کرده. گفتم یاسین مرد بزرگی است نیاز به اجازه من ندارد. بعد گفتم راستی سیم کارتت فعاله؟ گفت آره. گفتم الان حدود یک تومان قیمتش است می فروشیش دو تا سیم کارت دست دوم با کد پایین تر بخری.(یادم است که اول 911 بود بعد کدهای تهران شد 912) یاسین مردی است برای خودش و واقعا نیاز به موبایل دارد. گفت فردا با یاسین می رویم ترتیبش را می دهیم. مثل اینکه باید می رفتند مخابرات تا اعلام مفقودی سیم کارت کنند و سیم کارت جدید بگیرند وببرند بازار بفروشند و .... ولی خلاصه بعد از یک هفته یاسین صاحب موبایل شد و من هم چند ماه بعدش یک عدد سیمکارت تالیا خریدم تا کمی مشکلم برطرف شود.

آن شب جریان وام این حرفها را به یاسین گفتم و گفتم مامان اگر بجنبیم شاید بتوانم خانه را من از مزایده بخرم. اگر هم نه که می رویم یک جای دیگر یک خانه بهتر می خریم ولی تا عید از این خانه خلاص می شویم. بچم از خوشحالی آنچنان ماچی از پیشنویم کرد که نمی دانست چه می کند. سر از پا نمی شناخت. گفتم فقط به بابات نگو که پشیمان شود و فکر کند ما مشکلی نداریم و چک را به ما ندهد. گفت نگران نباش.

فردای آن روز خانه را سپردم بنگاه تا بفروشمش و هر روز من و یاسین با رنگ و قلمو کمی به سر و وضع خانه می رسیدیم که مشتری بپسندد. مثلا در ورودی از همان سالی که خریده بودیم رنگ نشده بود و یاسین یک رنگ بنفش خوشگل خرید و بهش زد. هر روز هم مشتری می آمد ولی خوب وضعیت طوری بود که راحت نمی پسندیدند. به هر حال خانه تا زمان مزایده فروش نرفت و ما نتوانستیم خانه خودمان رابخریم. یک روز رفتم خانه قدیممان تا با صاحب خانه جدید صحبت کنم نبود به همسایه مان مادر امیر سپردم که اگر آمد این شماره من بگو زنگ بزند. یک آقایی بود زنگ زد و من کمی از جریان را برایش گفتم و گفتم من زنگ نزدم که حرفی بزنم که ما عذاب وجدان پیدا کنید می دانم خانه را مبله خریده اید ولی اگر برایتان امکان دارد رخت خوابها، کتابهایم و ظرفهایم را به من برگردانید. آقای خوش اخلاقی بود گفت خانم شما تشریف بیاورید هرچه که می خواهید را ببرید. واقعیت این است که اصلا هیچ کدام از وسایل شما مورد نیاز ما نیست. من در شرف ازدواج هستم و مطمئنا عروس خانم دلش نمی خواهد که لوازم کهنه کسی اینجا باشد. کلی خوشحال شدم و به یاسین گفتم تا وسایل را حراج نزده پسره برویم. با مامان صحبت کردم که اگر برایش امکان دارد یکی از اتاقها و یا صندوقخانه را به من بدهد تا وسایلم را فعلا بچنم توش تا خانه را عوض کنم.

من و یاسین رفتیم. همه چیز بود غیر از ماشین لباسشویی و ماکرو ویو. گفت ببخشید ولی خواهرم این دو تا را نیاز داشت برد. گفتم خواهش می کنم آقا. الان هم هر وسیله ای نیاز دارید ببرید. من بقیه را می برم. گفت خانم وقتی امین برایم تعریف کرد که شما چه مشکلاتی داشتید من از همین دو مورد هم کلی شرمنده شدم . اگر روم می شد به خواهرم می گفتم پس بیاورد. من می خواهم یک زندگی نو آغاز کنم اصلا دلم نمی خواهد زندگیم را روی بدبختی دیگران بسازم. گفتم جمع کردم وسایل یک روز طول می کشد اذیت نمی شوید. گفت نه خانم خانه خودتان است من هنوز قفلها را عوض نکردم. شما راحت باشید و بعد خدا حافظی کرد و رفت. من و یاسین طی دو روز تمام وسایل را جمع کردیم و زنگ زدیم باربری یک کامیون و سه تا کارگر گرفتیم و تا غروب بردیم خانه مامان اینها. مامانم اشک می ریخت ولی من خوشحال بودم. انگار سبک شده بودم.

ادامه دارد


برچسب‌ها: فصل بیستم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 14:37  توسط خیانت دیده  | 

فصل نوزدهم

دو سه روزی که خانه مامان بودیم و داشتم یک فکری به حال این زندگی بی در و پیکر می کردم دیدم مامان خیلی تو فکره. مامان من وقتی خیلی ذهنش درگیر باشه کارهای اشتباهی زیاد انجام می ده. مثلا میاد چای دم بده چایی خشک را می ریزه توی قوری و بعد یادش میره توی قوری آب ببنده و همینجوری می گذاره روی سماور. اون روز متوجه شدم مامان خیلی ذهنش درگیره. گفتم مامان چته چرا انقدر بهم ریخته ای؟ یک کمی من من کرد و بعد گفت راستش را بخواهی نامزد خواهرت پس فردا میاد اینجا. خواهر کوچیکه عقد کرده بود و شوهرش اصفهان دکتری می خواند و هر هفته و یا دو هفته در میان می آمد به زنش سر می زد و مامان نمی خواست شوهرش من و ناصر را توی آن وضعیت ببینه. به هر حال زندگی آشفته من برای خیلی از دور و بریهایم مایه خجالت بود. صورتش را بوسیدم و گفتم نگران نباش مادرم من تا اون روز از اینجا می روم. حتی اگر جایی هم پیدا نکردم می روم خانه یکی از خواهرها یا مادر شوهری کسی. بعد هم یاسین را صدا کردم و گفتم ماشین را روشن کن با هم باید یک جایی برویم.

با یاسین راه افتادیم رفتیم شهباز جنوبی همان خانه قدیمی ته بنست. از بیرون دو تا آهن نیم دایره به در جوش داده بودند و یک قفل بزرگ زده بودند. به هر حال آن خانه چند سالی بود که تبدیل به انبار شده بود و ناصر برای ایمن ماندن وسایل داخل خانه این کارها را کرده بود. قفل ساز آوردیم و رفتیم تو. طبقه پایین که پر بود از از مصالح. شمردیم 350 پاکت سیمان، 70 پاکت کچ، یک بسته میله گرد که وسط حیاط بود. دستگاه جوش، موتور برق بنزینی، کمی وسایل لوله کشی مثل حدیده و گیره سه پایه و ... رفتم طبقه بالا توی بالکن پر بود آت اشغالهایی مثل ظروف یکبار مصرف غذا و استکانهای نشسته و یک گاز تک شعله و .... تمام سقف حیات ایرانتیت زرد زنگ خورده بود و حتی روی پله هایی که به سمت طبقه بالا می رفت هم پوشانیده شده بود. در اتاق را باز کردم دیدم همه وسایل همانطور که بود هست ولی مقداری کثیف شده. در واقع گرد و غبار گرفته بود. شیشه ها که دیگه نگو یک وضعی بود. هوا داشت تاریک می شد و عملا از من و یاسین کاری بر نمی آمد. برگشتیم منزل مادرم.

شب به ناصر گفتم از بین دوستان قدیم و یا مصالح فروشهای قدیمی که می شناسد یک مشتری برای مصالحی که توی خانه است پیدا کند. شماره کسی یادش نبود ولی قرار شد فردا من و ناصر و یاسین با هم برویم پی مشتری. آوا را هم به مامان سپردم و ازش خواهش کردم یا با خودش ببرد سر کار یا ظهر برود دم پیش دبستانی دنبالش. مامان گفت اصلا من فردا می خواهم مرخصی بگیرم با نوه گلم تو خانه ترشی درست کنیم. بوسیدمش و گفتم خیلی ماهی مامان. اگر تو نبودی من چه طور می خواستم سر کنم.

صبح فردای آن روز رفتیم و دو سه جا سر زدیم و قرار شد یکی از مصالح فروشها بیاد کچها و سیمانها را ببرد. عصری آمد و چکش را هم همانجا داد. از وسایل بزرگ مانده بود میلگردها که یاسین گفت بابای دوستم آهن فروش است الان زنگ می زنم ببینم چه کاری می تواند بکند. بعد هم رفت از سر کوچه با تلفن کارتی زنگ زد و دوستش آمد. قبل از اینکه دوستش بیاد هم به ما سپرده بود چیزی در مورد این خانه نگوییم. به دوستش گفته بود که می خواهیم انبار پدرم را بفروشیم داریم خالیش می کنیم.(بچه بیچاره حق داشت خجالت بکشد) دوستش زنگ زد به پدرش و مشخصات میله گردها را داد و بعد هم با هم رفتند سر خیابان یک نیسان گرفتند و یک کارگر و با کلی مکافات میلگردها را از ته بنبست کشیدند بیرون یعنی مصیبتی بود برای خودش فقط این میلگرد خارج کردن. ماند موتور برق ودستگاه جوش و وسایل لوله کشی که به مامان زنگ زدم و گفتم اگر اجازه بدی بیارم زیر زمین شما بگذارم تا برایشان مشتری پیدا کنم. یک وانت هم گرفتیم و این وسایل را هم بردیم آنجا دیدم.

توی همین گیر و دار عدم کنترل ادرار ناصر هم شده بود یکی از مشکلات من و یاسین که بچه بیچاره رفت از داروخانه یک توالت سیار خرید آورد تا پدرش بتواند روی دستشویی قدیمی خانه کارش را بکند.آن شب من و یاسین تا ساعت یک شب داشتیم خانه را تمیز می کردیم. همه جا را شلنگ گرفتیم. رفتیم کاغذ دیواری خریدیم آوردیم دیوارهای طبقه پایین را کاغذ دیواری چسباندیم. آخه از بس مصالح ریخته بودند یک جای سالم روی دیوارها نمانده بود. همه جا سیاه و کثیف بود. حتی سقف خانه را هم کاغذ دیواری کردیم. البته خیلی خوب نشد ولی بهتر از اوضاع افتضاحی بود که قبلا داشت. بعد هم یک فرش از طبقه بالا آوردیم و توی طبقه پایین پهن کردیم. و یکی از مبلهای دو نفره قدیمی را هم آوردیم گذاشتیم توی همان طبقه. ناصر هم با آن وضعیتش کمک میکرد ولی خیلی کاری ازش بر نمی آمد مثلا کمی شیشه ها را تمیز کرد و سینک ظرفشویی را شست و روشویی را با جوهر نمک شست و ... خلاصه ساعت دو شب خسته و مرده رسیدیم خانه. دیدم مامان و آوای کوچک منتظر ما هستند و غذا را آماده کرده اند که ما برویم بخوریم.

انقدر خسته بودیم که نفهمیدم چی خوردم و کی خوابم برد. صبح ساعت نه با کمر درد و کوفتگی بدن بیدار شدم. ناصر و یاسین داشتند توی حال صبحانه می خوردند. بنده خدا یاسین بچه را برده بود رسانده بود. مامان رفته بود سر کار. بلند شدم و دست و رویم را شستم و نشستم سر سفره و در حالی که برای خودم چای می ریختم به ناصر گفتم فکر اینکه بخواهی با ما بیایی خانه پایین را از سرت بیورن کن. آنجا برای خود ما هم جا به اندازه کافی نیست چه برسه به تو و این وضعیتت. کمی سرش را انداخت پایین و هیچی نگفت. گفتم حالا که عزیزکرده ات تمام زندگی ات را بالا کشیده دیگه راهی برای جبران هم نداری. برو و بگذار ما یک خاکی به سرمان کنیم. گفت جبران می کنم. گفتم با چی؟ با این جسم علیلت؟ با خانه زندگی ام که به باد فنا دادی؟ با مغازه پلمپ شده؟ با خانه آجودانیه که نزدیک به چهارصد میلیون می ارزد و توی احمق بی شرف به نام زنیکه کردی؟ توی حرام خوار که پول من یتیم را بالا کشیدی؟ تو!! انقدر عصبانی بودم که نمی دانم چی بهش گفتم.

گوشی را برداشتم و زنگ زدم اداره گفتم من چند روزی اسباب کشی دارم نمی آیم همکاراها خندیدندو گفتند کجا به سلامتی خانم دکتر خانه شما که خوب بود. گفتم دیگه دیگه . صدام را طوری نشان دادم که  نفهمد ناراحتم. خلاصه هرچی گفتند چیزی بروز ندادم و خداحافظی کردم.

بعد هم زنگ زدم به مادر شوهر گوشی را طبق معمول بر نداشت. من نمی دانم این پیرزن که سواد هم نداشت چهطوری می فهمید من پشت خط هستم و یا واقعا همیشه خانه نبود. زنگ زدم منزل عموم. زن عموم گوشی را برداشت و گفتم به ننه جانتان بفرمایید ناصر را امروز می برم دم خانه شان تشریف داشته باشند دسته گلشان را تحویل بگیرند. با یک لحن مهربانانه و دوستانه ای (انگار من باهاش دوست بودم) گفت: سهیلا جان اذیت نکن خانه مامان اینها که توالت فرنگی نداره تو که ماشین را فروختی و الان می تونی پرستار بگیری. گفتم مگه خانه من توالت فرنگی داره؟ بهانه از این بهتر گیر نیاوردید. مثل اینکه خبر ندارید عروس عزیزه ننه تان چه بلایی سر ما آورده بعد هم جریان را برایش تعریف کردم. نمی دانست هاج و واج مانده بود. اصلا باورش نمی شد. می گفت که اون که نیازی به این پولها نداره. گفتم نیاز به آزار من که داره. هرچی پولدار تر حریص تر و مال حرام خور تر. گفتم من خودم به اندازه کافی خرج دارم. از پول ماشین که چیز زیادی نمانده ولی مابقی پول ماشین را هم به ناصر نمی دهم چون بچه هایش خرج دارند دیگه نانخور اضافی نمی خواهم دارم می روم خانه شهباز آنجا هم که خودت بهتر وضعیت کوچه و خانه را می دانی کافی است یک بار دیگر زمین بخورد چیزی ازش به عنوان برادر باقی نمی ماند که بخواهد اسم پدر بچه هایم را هم رویش بگذارید. الان که وضعش خوبه. مثل اوایل نیست که لازم باشه لگن بگذاریدو طهارت بگیرید و از این کارها. حتی لباسهایش را هم خودش می تواند بپوشد. نه ویلچر نشین ات و نه با دو عصا راه می رود. یک عصای چوبی معمولی دستش است. فقط نیاز به غذای مقوی دارد که مادر جانتان هرچی می پزد یک لقمه هم بدهد پسرش کوفت کند. خلاصه خدا حافظی کردم و قطع کردم.

دیدم ناصر کلافه و ناراحت به من نگاه میکند. یاسین با تعجب نگاهم می کند. گفتم چیه مادر چرا اینجوری نگاه می کنی؟ برای خودش هم بهتره. وضعیت خانه و کوچه را که دیدی؟ وضعیت زندگی من را هم که دیدی. فعلا برود تا ببینیم وضعیت خودمان چه می شود. بعد هم رفتم و چمدانها را آوردم و به یاسین گفتم بریم تا ظهر شوهر خاله ات نیامده. امروز چهارشنبه است حتما می آید. سفره را جمع کردم رفتم توی آشپزخانه دیدم خواهرم همینجور که دارد غذا درست می کند گریه می کند. گرفتم توی بغلم و گفتم چته؟ گفت آبجی تو که اینجوری نبودی. این بدبخت گناه داره؟ گفتم من بدبدخت گناه ندارم؟ تو خواهر کوچیکه منی. 11 سال ازمن کوچتکتری داری عروسی می کنی می روی توی خانه خودت یک آپارتمان دو خوابه اونوقت من باید به آدمی که بیشتر از همه در حقم ظلم کرده کمک کنم. گفت آبجی گناه دارد. گفتم حالا بگذار یک چند وقتی برود خانه ننه اش یک کمی هم آنها اذیت شوند ببینند من چه مکافاتی دارم. من که منجی عالم بشریت نیستم من هم یک آدمم و خسته می شوم. حالا بعدا در موردش فکر می کنم.

خلاصه آن روز رفتیم خانه قدیمی و وسایل را هم تا عصری بردیم. جا نمی شد با کلی مکافات جایشان دادیم. یک هفته ای هم طول کشید تا خانه قابل سکونت شود برخی شیرها خراب بود و برخی قسمتها سیم کشی اش دچار مشکل شده بود. تلفن خانه قطع بود و .... انتقال آوا به یک پیش دبستانی در نزدیکی محل کام هم مصیبتی عظمی بود ولی بعدش کم کم به این نوع زندگی کردن نیز عادت کردیم.

 یکی ماه گذشت که یک روز دیدم مامان زنگ زده و می گوید وکیلت زنگ زده پی ات می گردد. کدام وکیل همانی که پی گیر کار طلاق بود گفت امروز عصر دفتر هستند برو آنجا ببین چه کار دارد. گفتم باهاش هماهنگ می کنم امروز کلاس دارم انقدر غیبت کردم که آخرش می افتم. گوشی را که قطع کردم داشتم با خودم فکر می کردم همه دکتری می خوانند ما هم دکتری می خوانیم. همه همکلاسیها دارند خودشان را برای امتحان جامع آماده می کنند که این ترم واحده پاس شد اعلام آمادگی کنند برای امتحان من دارم تو چه گیر و داری دست و پا می زنم. خلاصه زنگ زدم به وکیل برای چند روز بعد قرار گذاشتم. البته موفق شده بود حکم طلاق با بگیرد و من توی این سه روز با خودم خیلی کلنجار رفتم که حالا چه کار کنم. اگر طلاق می گرفتم درخواست مهریه و نفقه هم کلا منتفی می شد. واقعا نیاز داشتم با یکی مشورت کنم. آن روز برای اولین بار به یک دوست زنگ زدم و گفتم که می خواهم باهاش حرف بزنم و او آن دوست مهربان و ودست داشتنی من را به محل یک رستوران دعوت کرد تا با هم حرف بزنیم. همان دوست عزیزی که هنوز هم با هم باهاش درد دل می کنم و اینجا را او برایم ساخت. او راهنماییهای جالبی کرد.


برچسب‌ها: فصل نوزدهم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 11:8  توسط خیانت دیده  | 

فصل هجدهم

حدس بعضی از دوستان درست بود. فرزانه مهریه اش را اجرا گذاشته بود و با مدارکی که داشت و به دادگاه تحت عنوان اموال همسرم اعلام کرده بود و توقیف اموال گرفته بود آمده بودند خانه را پلمپ کنند. مبلغ مهریه با هزینه های دادگاه و ... نزدیک به دویست و بیست میلیون تومان شده بود. ناصر عصبی بود و هی داد و بی داد می کرد. ولی خوب ازش انتظار دیگه ای نمی شد ازش داشته باشم. آقای وکیل چیزی نمی گفت ولی اون آقایی که مسئول این کار بود گفت خانم من تنها کاری که می توانم برای شما انجام دهم این است که اجازه دهم وسایل شخصیتان را جمع کنید. گفتم یک روز دیگر به من وقت بدهید. گفتند نمی شود خانه با وسایلش توقیف است تا سهم مهیره خانم برداشته شود. گویا همان روز رفته بودند مغازه را نیز پلمپ کرده بودند. رو به وکیل فرزانه کردم و گفتم من مهریه زیادی ندارد 14 سکه است ولی توی این گیر و گرفتاری اگر بخواهم اجرا بگذارم چند وقت طول می کشد. گفت من این حکم را سه ماهه گرفتم می توانم برای شما هم همین کار را بکنم. گفتم تا من وسایلم را جمع می کنم می توانید وکالت نامه تهیه کنید؟ گفت باید تشریف بیاورید دفتر. گفتم باشه آدرس و شماره بده و یک کارت از توی جیبش در آورد و داد. اون لحظه فکر می کردم اگر این وکیل انقدر مهارت دارد که توانسته انقدر سریع حکم بگیرد برایش چه فرقی می کند من یا فرزانه یا هر کس دیگر شاید بتوانم از طریق او کمی از حق و حقوق ضایع شده بچه هایم را زنده کنم. سرم درد می کرد ولی در مقابل مصیبتهایی که من دیده بودم این خیلی مصیبت نبود. به خودم نهیب زدم برو دیگه کاری که باید انجام بدی را بده. حرص خوردن که مشکلی را حل نمی کنه. ببین کار درست چیه. رفتم توی خانه و تند تند مشغول جمع کردن وسایل شدم. آن خانم پرستار آمد جلو و گفت سهیلا خانم کاری از من بر می آید؟ گفتم نه. فقط بگو چند روز طلب کاری متاسفانه فکر می کنم دیگر نتوانم از شما کمک بگیرم. شماره تلفنت را بده تا بتوانم اگر نیاز شد باهات تماس بگیرم. حدود هشتاد و خرده ای طلب کار شد که یک چک نوشتم دادم دستش و شماره تماسش را گرفتم. خداحافظی کرد و در حالی که روی هم را می بوسیدیم با یک بغضی گفت خانم من خیلی شما و آوا جان را دوست دارم تو را به خدا اگر کاری دیدی از من بر می آید دریغ نکنید حتما زنگ بزنید. شما تو این مدت مثل خواهر من بودید. نگاهش کردم و اشکم قل خورد روی صورتم او هم طاقت نیاورد و دوتایی تو بغل هم گریه کردیم. بعد یک نفس عمیق کشیدم و به زور خودم را آرام کردم.

متوجه شدم ناصر توی داد و بیدادی که می کند به وکیل فرزانه می گوید از من مهریه اش را گرفته. من قبلا خانه را به نامش کردم. ولی چون سرش آسیب دیده بود فکر می کردم دارد پرت و پلا می گوید. لباسها را با کیف مدارک و یک مقدار وسایلی که می شد برداشت مثل کتاب و ... را ریختم توی چند تا جعبه و چمدان و ساک و گذاشتم دم در. ناصر را هم کشیدم داخل خانه و کمکش کردم لباسهایش را بپوشد. گفتم انباری را هم پلمپ می کنید؟ گفت نه خانم. برگشتم توی خانه و یک سری ظرفهای کریستان که تزئینات نقره داشت و قیمتی بود را نیز از توی ویترین برداشتم. یک سری چیزهای ریز مثل گوشی تلفن و ست چای خوری و چیزهایی که به برایم ارزش مادی و معنوی داشت با قاب عکسها و ... را هم ریختم توی چند تا جعبه و روش کمی لباس و ملحفه ریختم و گذاشتم بیرون در. بعد گفتم من توی کامپیوترم مطالب درسیم را دارم می توانم آنها را هم بردارم؟ بعد قبل از اینکه چیزی بگویم گفتم اینها را همسرم برایم نخریده برایش کاغذ خرید دارم. گفتند برو بردار. رفتم و کامپیوتر را هم برداشتم. یک کامپیوتر پنتیوم 4 بود. نقره ای که تازه مد شده بود و از تعاونی اداره خریده بودمش و قسطش از حقوقم کم می شد. با یک پرینتر اچ پی لسرجت از این ایستاده های چهار گوش. بعد هم اشکهایم را پاک کردم و در را زدم به هم. یک لحظه دستگیره در را توی دستم نگه داشتم و به تمام خاطرات بد و خوب توی آن خانه فکر کردم. به روزهای خوش ورودمان به گریه های زیر دوش آب سرد به تولد آوا به خبر قبولی کنکور یاسین و ....  نمی دانم چقدر طول کشید که ناصر و چمدانهای لباس را بردم توی ماشین.و بعد برگشتم با کمک زن همسایه و پسرش وسایل را بردم توی انباری تا سر فرصت ببینم چه خاکی می خواهم به سرم کنم. توی همین گیر و دار آوا هم از راه رسید دویدم دم در و راننده سرویس را دیدم و گفتم دو سه روزی آوا با شما نمی آید. نیایید دنبالش.

بعد برای اینکه وقتی یاسین از دانشگاه بر می گردد سرگردان نشود یک یاد داشت بزرگ نوشتم زدم روی قفل در با این مضمون«یاسین جان با کلید در را باز نکن از مادر امیر سوال کن برایت توضیح می دهد». راه افتادیم به سمت منزل مامان ولی مامان سر کار بود و مجبور شدیم تا ساعت سه و نیم توی ماشین تو خیابان بمانیم. وقتی مامان آمد عین بچه ی پنج ساله خودم را انداختم توی بغلش و زار زار گریه کردم. مامان مات و مبهوت نگاه می کرد و هی ازم می پرسید چی شده یاسین چیزش شده گفتم نه مادر یاسین دانشگاه است. امشب می آید. از دور ناصر را توی ماشین دید گفت این مردکه الاغ را واسه چی آوردی خانه ما؟ گفتم بریم تو برایت توضیح می دهم. دستشویی دارد الان خودش را خراب می کند. ناصر تا توی حیاط بیشتر دوام نیاورد و خودش را همان دم در خراب کرد. گفتم بایست تا برایت لباس بیاورم. بعد هم با کلی مصیبت همه جا را شستم و تنش را آب کشیدم و لباس تنش کردم و .....

اون روز برای مامان گفتم چه بلایی سرم آمده. باوکیل هم تلفنی قرار گذاشتم که فردا ببینمش. وکیل آدم بدی نبود. آن روز وقتی برایش جریان زندگیم را تعریف کردم گفت می توانی نفقه ات را هم مطالبه کنی. خلاصه یک مشت کاغذ گذاشت جلویمان و امضا کردیم و قرار شد شکایت کند. آنجا به وکیل گفتم که شوهرم علاوه بر این خانه و مغازه یک آپارتمان دیگر هم دارد که فرزانه درآن زندگی می کند و در آجودانیه است و قیمتش خیلی بشتر از مغازه و خانه است. گفت این مطلب را اعلام نکرده ولی اگر مدرکی باشد می توانیم برای مهریه و نفقه شما روی آن خانه مانور بدهیم. گفتم همه مدارک پیش خودش است. گفت راستی این همان خانه ای نیست که دیروز همسرتان می گفت به نامش کرده و مهریه اش را داده و از این حرفها. گفتم درسته ولی فکر نمی کنم چنین کاری کرده باشد شوهرم می دانید که مغزش آسیب دیده و گاهی پرت و پلا می گوید. گفت باشه آدرس بگیرید من از دوستان در اداره ثبت استعلام می کنم. 

شب به ناصر گفتم. گفت نه من واقعا راست می گویم. بعد تعریف کرد که تلاش کردند که بچه دار شوند. بعد از آی وی اف دوم که ناموفق بوده فرزانه کلی دچار افسردگی شده و گفته من طفیلی هستم توی این خانه و هیچی ندارم و همه چیز برای بچه هایت است و ... من هم برای اینکه به زندگی دلگرم بشه بهش گفتم خانه را به نامت می کنم نصفش را بهت می بخشم نصفش هم مهریه ات. گفتم رسیدی چیزی ازش داری که مهریه اش را دادی؟ گفت نه فقط سند خانه را به نامش کردم. انقدر عصبانی بودم که گفتم الهی بمیری جیگرت در بیاد ایشالله (انشاء الله) که به فکر دلگرمی اون بودی ولی به فکر دادن حق و حقوق من و پول من نبودی. خواستم یک مشت بزنم بهش که یک آن جلوی خودم را گرفتم. ذهنم رفت به این سمت که الان می زنم یک جاییش دوباره میشکنه وبال گردنم میشه.



برچسب‌ها: فصل هجدهم
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 21:13  توسط خیانت دیده  | 

میان برگ- جواب چند سوال

برخی دوستان اینجا پیام می گذارند (البته تا کنون چهار نفر پیام گذاشته اند که دو نفر آقا و دو نفر خانم بودند) و مثلا می گویند به نظر می رسد اینها داستان است. شما غلط املایی زیاد دارید و دروغ می گویید دکتر هستید. یا چرا مسائل شخصی مثل مسائل ج.ن.س.ی را مطرح کردید و با توجه به شغلتان باید راز دار باشید و عجیب است و .....

1- اگر کسی فکر می کند اینجا داستان است و زندگی من برایش باور نکردنی است اصلا نخواند. من تا کنون وبلاگی نداشتم. اهل نوشتن این جور چیزها هم نبودم. یکی از دوستان که وبلاگ نویس است کلی بنده را تشویق کردند که زندگی کسایی مثل شما برای خیلی از خانمها می تواند باعث آرامش باشد که ببینند کجا شما اشتباه کردید و کجا اشتباه نکردید.

2- در مورد راز دار بودن باید بگویم که اسامی اینجا مستعار است. همان پست اول را که نوشتم همان دوست عزیز که اینجا را برایم درست کرد به من تذکر دادند که مستعار بنویسم که بعدا برایم مشکل درست نشود.

3- اینکه غلط دیکته زیاد دارم اصلا دلیل خاصی ندارد. بنده از همان دوران ابتدایی غلط املایی زیاد داشتم و همیشه وقتی متن می نویسم چند بار مرور می کنم و کلمات را درست می کنم. امروزه غلط املایی دلیل بر بی سوادی یاباسوادی کسی نیست. ما که در جمع دوستان بیشتر به نمک نوشته ازش یاد می کنیم.  حتی یادم است وقتی رساله ام را برای ادیت دادم بنده خدا چند جا برایم اصلاح کرد. اینجا هم وقتی می نویسم انقدر اعصابم بهم می ریزد یاد آوری خاطرات تلخ که گاه خواب از سرم می پرد و شب تا دیر وقت می نوشتم تا زودتر تمام شود. با نوشتن این مطالب اشک می ریختم ولی نوشتم چون می بینم خیلی از خانمها مشکل بنده را دارند.به هر حال با نوشتن چنین مطالبی اصلا دلم نمی خواهد برگردم و ویرایش کنم و مثلا اگر غلط تایپی و املایی دارد را اصلاح کنم. فقط جسته و گریخته می بینم که جایی اشتباهی اسم واقعی همسرم یا پسرم را نوشتم دوستان تذکر می دهند اصلاح می کنم. حتی اگر از دوستان خواهش می کنم بگویند کدام خط و پاراگراف که مجبور نشوم دوباره بخوانم. به هر حال یک دوست خوب اگر در نوشته دوستش ولو مجازی ایراد تایپی یا املایی دید خصوصی می گذارد تا اصلاح شود. مثل دوست اولی که من وقتی متراژ بنای خانه پدری را اشتباهی 15 متر نوشتم برایم پیام گذاشت و گفت عجیب است بنده هم دیدم بله صفرش جا افتاده.

4- در مورد اینکه چرا انقدر مسائل خصوصی را نوشتم باید بگویم که برای اینکه خیلی وقتها می بینم خانم شوهر دارد ولی بنا به هر دلیلی دست به خیانت می زند. یا وقتی آقایی می رود زن دوم می گیرد می گویند زنش مشکل ج.ن.س.ی داشته کسی اصلا فکر نمی کند که یک خانمی هم ممکن است واقعا نیاز داشته باشد و در معرض خطا و گناه قرار بگیرد ولی واقعا چون از نظر روحی آسیب دیده حاضر نباشد با شوهر قانونی خود ارتباط بگیرد. خانمها از نظر عاطفی و روحی باید بتوانند با کسی مچ شوند تا بتوانند با او هم آغوش شوند و مردی مثل ناصر این را متوجه نشده بود و فکر می کرد می تواند هم با من باشد و هم با فرزانه. پس بی خودی ننشینیم و قضاوت نکنیم. برای من ناصر انقدر تهوع آور بود که بعد از تصادف هم تا دو  سال و نیم من نتوانستم به ناصر اجازه ارتباط دهم و فقط زیر یک سقف زندگی می کردیم.

آقا رضا، آقا کسری، مریم خانم، یاسمین خانم متشکرم که سر زدید و امیدوارم که پاسخ سوالاتتان را گرفته باشید. ولی بنده کامنت شما را با تمام شماره تلفنها و ایمیل و ... که گذاشتید حذف می کنم. البته تمام کامنتهایی که برایم  آزار دهنده باشد را حذف می کنم. آنهم به توصیه دوست عزیزی است که اینجا را برایم درست کرد و وبلاگ نویس حرفه ای است و فضای مجازی و قواعد آن را خوب می شناسد. به هر حال ایشان توی دنیای اینترنت دو تا پیراهن بیشتر از من پاره کرده است.


برچسب‌ها: میان برگ, جواب چند سوال
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 18:52  توسط خیانت دیده  | 

فصل هفدهم

صبح یاسین آمد پیشم و گفت مامان واقعا می خواهی بابا را ببری خانه مادر بزرگ؟ اونها که راش نمی دهند. گفتم آخه مامان من چه طوری ازش پرستاری کنم. انقدر هم در آمد ندارم که بتوانم برایش پرستار بگیرم. هیچ می دونی این الان تو چه وضعیته. اونوقت که ما بهش نیاز داشتیم نبود. یادت رفت چه طوری آوا به دنیا آمد؟ یادت رفت بعد از تصادف اون روزهایی که من از شدت درد می لرزیدم و تو از بس بچه بودی نمی دونستی چه کار کنی تند تند کیسه آبجوش آماده می کردی و پتو سرم می گذاشتی نبود پیش عشقش فرزانه بود. یادته برای بردن آوا چطور نقشه کشیده بودند و اگر تو کمک نکرده بودی الان آوا زیر دست فرزانه بود؟ اونها حتی به آوا هم رحم نکردن و داشتند بچه شیر خوره را از مادرش جدا می کردند. حالا چرا من باید کمکش کنم. وقتی حتی خانواده خودش هم نمی خواهندش. حالا که طلاها را زنیکه فروخته و حتی هیچی پول نقد نداره! بعد هم همانطور که اشکم می ریخت گفتم مادر تو امسال کنکور داری این مصیبت چیه توی زندگی ما آوار شده.

گفت مامان تو را به خدا. بدبخت گناه داره. خدا زدتش تو دیگه نزنش. تو به خاطر رضای خدا کمکش کن. گفتم مادر ول کن تو نمی دونی داری چی داری می گی. گفت ماما فقط همان ده روزی که خودش گفت. گناه داره. نگاه کردم به صورت یاسین دیدم گوله گوله اشک هست که از صورتش سرازیر شده. گفتم باشه مامان فقط به خاطر تو و گرنه خودت می دونی این مرد فقط اسمش تو شناسنامه منه والا برای من شوهر نیست. گذشت اون روز من مرخصی گرفتم و کلاس هم نرفتم. با چه سختی زیرش لگن گذاشتم. رفتم توی دستشویی انقدر بالا آوردم که نمی توانستم خودم را کنترل کنم. ناصر با هر ناله ای که می کرد یک ببخشید و حلالم کن هم می گفت. ولی مگه دلم باهاش صاف می شد. توی آن پنج ماهی که بیمارستان بود ناصر از هشتاد کیلو رسیده بود به 58 کیلو و شده بود دو تا پاره استخوان. هیکلش از یاسین هم سبکتر و تکیده تر شده بود ولی واقعا بلند کردن و تر و خشک کردنش برایم خیلی سخت بود. فردایش زنگ زدم سمیه آمد معاینه اش کرد و کمی دارو ... نوشت. بعد هم گفت سعی کن از اینجا تا دستشویی را با واکر حرکتش بدی ببری توی حمام توالت فرنگی وگرنه دو روز دیگه چیزی از خودت باقی نمی مونه. راست هم می گفت پایی که باید جراحی می کردم و آخرش نکردم کمی کوتاه تر شده بود و من همینجوری لنگ می زدم حرکت دادن یک آدم دیگه هم مصیبت شده بود.

رفتم واکر خریدم و آمد خانه. دیدم میگه میشه زنگ بزنی وکیل یکی وکیل بیاید می خواهم ماشین رابفروشم. گفتم بدبخت تمام مدارکت خانه فرزانه است. اینجوری که نمی شه وکیل بگیری. گفت زنگ بزن برادرم بیاید. گفتم خاطرت جمع از پریشب که گذاشتنت دم در خانه مان جواب تلفنهای من را نمی دهند. باورش نشد. گوشی را آوردم و تقریبا به همه اعضای خانواده اش زنگ زدم. تنها کسی که تلفنش از این قدیمیها بود عموم اینها بودند که زن عموم گوشی را گرفت. بدون اینکه حرفی بزنم دادم دست ناصر. با خواهرش حرف زد و گفت که با عمویم بروند منزل فرزانه کارت ملی و شناسنامه و سند دوتا آپارتمان و طلا فروشی را بیاورند.

عموم اینها رفتند سراغ فرزانه ولی غیر از شناسنامه و کارت ملی سندی بهشان نداده بود. آنها هم گفته بودند لااقل ماشین را بده ببریم سهیلا ماشینش خرابه برای رفت و آمد ازش استفاده کنه. خلاصه ماشین و شناسنامه و کارت ملی و مدارک ماشین را گرفتند و آوردند. ناصر هم گفت یک وکیل خبر کن. من هم زنگ زدم همان وکیلی که کار دادگاه طلاقم را پی گیری می کرد آمد و ناصر بهش گفت که یک وکالت برایش بنویسد و ماشین را بفروشد. او هم یک سری مدارک آورد و امضاء گرفت و گفت باید برای انتقال سند بیاید محضر. گفتم حال و روزش را که می بینید. گفت سعی می کنم یک کاریش کنم. خلاصه یک دفتر خانه دار آشنا داشت برداشت آورد منزل امضاها را از ناصر گفتند و ما توانستیم ماشین ناصر را بعد از یک ماه بفروشیم. عملا توی این یکماه من و یاسین پدرمان در آمد. دریغ از اینکه از خانواده ناصر برادری خواهری کسی بیاید کمک. از درس و کار و زندگی باز مانده بودم. خوشبختانه مسئول امور اداری محل کارمان آدم خوبی بود. وقتی بهش گفتم که شوهرم تصادف کرده و منزل بستری است و ... گفت مرخصی که زیاد نداری لااقل استعلاجی جور کن بیاور. سمیه از یکی از پزشکان متخصص که دوستش بود نسخه و گواهی استعلاجی تهیه کرد و داد بهم کارم را راه انداختم. ولی سه جلسه از کلاسهایم را نرفته بودم.

اما یاسین با تمام مشکلاتی که پدرش داشت خیلی خوشحال بود که باباش تو خانه است. من نگران امتحاناش بودم که خدا را شکر خیلی خوب داد. و داشت خودش را برای کنکور آماده می کرد. من هم از شادی یاسین شاد بودم. آوا هم کم کم به بودن پدرش توی خانه عادت کرده بود. و بهش می گفت بابا. برای آوا باید پیش دبستانی پیدا می کردم. دخترم آن سال باید تستهای غربالگری و ... را می داد. و همه اینها باعث گرفتاری من بود.

تازه باید توی تیر ماه خودم هم امتحان می دادم. به هر حال ترم دو بودم و باید معدلم هم بالای 16 می شد. بعد از یکماه که ماشین فروخته شد توی روزنامه آگهی کردم برای پرستار. البته ناصر هم دیگه می توانست خودش برود دستشویی ولی یکی باید توی خانه می بود برایش غذا درست می کرد داروهایش را می داد و ... یک خانمی پیدا شد حدودا 45 ساله. آدم خوبی بود. به زندگیم هم می رسید و از آوا هم مراقبت می کرد. به خاطر همین وقتی سرویس آوا را می آورد خانه من نگران نبودم و تا شش عصر کار می کرد در نتیجه من بیشتر می توانستم عصر ها در مرکزمشاوره بمانم و کار کنم. شبها تا ساعت یک یا دو می نشستم و خودم را آماده می کردم که امتحان ترم دوم را خوب بدهم. با اتمام تیر ماه یک نفس راحت کشیدیم. کنکور یاسین تمام شده بود امتحان من هم تمام شده بود. ناصر هم کمی بهتر شده بود. و گاهی از تخت می آمد توی حال می نشست و تلویزیون تماشا می کرد و نقشه می کشید که وقتی حالش خوب شد چطوری و از کجا پول جور کند دوباره مغازه را راه بی اندازد.

آخر تیر ماه بهش گفتم ببین با پول ماشین پرستار گرفتی کارهایت را انجام می دهد ولی فکر نمی کنی بهتر است بروی خانه خودت و این کار را آنجا انجام دهی و بگذاری من و بچه هایم راحت زندگی کنیم. سرش را انداخت پایین و گفت می دانم من را نبخشیدی و نمی بخشی ولی از نظر من دیگه فرزانه ای وجود نداره. من اشتباه کردم و برایش تاوان سختی داده ام. گفتم یعنی چی؟ الان نمی خواهی بشینی عجز و لابه کنی که من فرزانه را طلاق می دهم و می آیم با تو زندگی می کنم که دیگر اصلا جای تو توی این زندگی نیست. من هم فقط به خاطر یاسین گذاشتم بمانی ولی واقعیت این است که هر روز که می آیم خانه مرد غریبه ای را می بینم. کمی صبر می کنم تا بهتر بشی ولی بعدش باید بری. اگر نمی خواهی بروی خانه فرزانه برای خودت یک جایی را بگیر و برو. من زن زندگی تو نیستم. گفت باشه تا زمانی که حالم بهتر بشه و بتوانم بروم پی کار و کاسبی ام. بعد دستش را گذاشت پشت من که مثلا ابراز لطف کند. دستش را انداختم گفتم ببین جنبه نداری. همین الان داشتم می گفتم من و تو زن و شوهر نیستیم.

ناصر تا آخر تابستان با عصا راه افتاد و توانست از خانه بیرون برود. رفت بازار که بتواند وامی چیزی بگیرد طلا بخرد ولی دید اصلا امکانش وجود ندارد. تصمیم گرفته بود که مغازه را بفروشد و دوباره کار ساخت و ساز را شروع کند ولی هرچی رفته بود سراغ فرزانه و خانواده اش روی خوش که نشان نداده بودند هیچ هر دفعه به بهانه ای مدارکش را هم نمی دادند و اسناد را پیش خودشان نگه داشته بودند.

مهر ماه شروع شده بود. آوا با آن مانتوی طوسی که آستین صورتی داشت و مقنعه صورتی مثل پری ها شده بود و می رفت پیش دبستانی. یاسین با ربته 1028 روزانه خواجه نصیر مکانیک قبول شد. و بچه ها داشتند با لذت می رفتند و می آمدند و من هم به زندگیم می رسیدم و آن خانم پرستار هم خیلی قشنگ به زندگیم می رسید که یک روز دیدم ناصر زنگ زد به موبایلم که بیا خانه یک اتفاقی افتاده. گفتم چی شده گفت زود بیا یک مشکلی پیش آمده. مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خانه. از دم در دیدم یک ماشین پلیس جلوی خانه است. وقتی رفتم از پله ها بالا دیدم توی راه پله صدای جر و بحث می یاد. ناصر بود. دو تا مامور کلانتری بودند و یک دو تا آقای کت و شلواری. اولش فکر کردم دعوا شده و یا چک ناصر برگشت خورده ولی مشکل چیز دیگری بود.

ادامه دارد


برچسب‌ها: فصل هفدهم
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 0:54  توسط خیانت دیده  | 

فصل شانزدهم

بعد از سی و دو روز ناصر را آوردند بخش و چهار ماه هم در بخش بستری بود و سه تا جراحی انجام داد. توی آن چهارماه برادر شوهر ها به عنوان همراه بیمارستان بودند و تر و خشکش می کردند. فردای آن روز قرار شد مرخص شود که برادر شوهرم زنگ زد به من گفت ما داریم ناصر را می بریم خانه فرزانه. گفتم خوب؟ چرا این را به من می گویید؟ گفت با خودم فکر کردم شاید بخواهی بیاید آنجا؟ گفتم بله؟!! اون عملا الان بیشتر از پنج ساله که شوهر من نیست. واقعا رویت شد که به من زنگ بزنی. واقعیت این است که اینها دیده بودند هر روز به خاطر یاسین می روم بیمارستان فکر کرده بودند لابد الان ما مشکلمان رفع شده. خلاصه گفتم سوگولیش کجاست؟ چیزی نگفتند و گفتند کاری نداری؟ گفتم آقا ... من از اولش هم کاری نداشتم و بدون خداحافظی گوشی را قطع کردم.

توی رفت و آمدهایمان به بیمارستان متوجه شده بودیم که ناصر دیگر آدم سالمی نمی شود. توی لگنش میله کار گذاشته بودند. استخوان قفسه سینه اش هم شکسته بود. استخوان مچ دستش هم شکسته بود. سر جمع 18 نقطه بدنش شکسته بود و کلی طول کشیده بود تا جراحی کنند و خوب شود. از همه مهمتر اینکه از نظر ذهنی هم دچار مشکل شده بود. برخی آدمها را اصلا به یاد نمی آورد و قسمتی از حافظه اش را از دست داده بود البته بعد از پنج ماه خیلی خوب شده بود ولی هنوز مثلا مادر بزرگش را نمی شناخت و برایش توضیح داده بودند که کیست. و یا برخی فامیلهای دور که به ملاقاتش رفته بودند را نشناخته بود. عصبی بود و گاهی از درد گریه می کرد و یک دفعه هم زده بود گچ دستش را شکونده بود.

دو  روز بعد از مرخص شدنش شب توی خانه نشسته بودیم و داشتیم شام می خوردیم که دیدم زنگ می زنند. گوشی رابرداشتم آقایی گفت منزل .... گفتم بله گفت میشه به آقا یاسین بگویید بیایند پایین. به یاسین گفتم تعجب کرد گفت دوستهای من نمی دانند من کجا زندگی می کنم(یاسین بچه زرنگی بود و خیلی محتاط بود. چون زندگی ما وضعیت خاصی داشت اصلا دوستانش را خانه نمی آورد و یا دم در خانه قرار نمی گذاشت). دلم شور افتاد گفتم صبر کن چادر سر می کنم می آیم پایین. تندی رفتم جوراب پوشیدم و چادر سرم کردم و همراه یاسین رفتم در را باز کردم. ناصر بود روی یک ویلچر در حالی که رویش یک پتوی چهارخونه سربازی انداخته بودند. دور وبر را نگاه کردم دیدم فرزانه و پدرش توی ماکسیمای ناصر هستند و دارند می روند. سریع گاز دادند و رفتند. انقدر عصبانی بودم که نمی دانستم چی کار کنم. گفتم اینجا چی کار می کنی؟ برای چی آمدی اینجا آخه؟ دیدم ریز ریز اشک می ریزد و می لرزد. خوب نمی توانست حرف بزند. گفت سهیلا تو را خدا صبر کن. به یاسین گفتم برو سوییچ ماشین و مانتوی من را بیار ببینم. زنیکه عشق و حالش را کرده تفاله اش را آورده برای من. انقدر عصبی شده بودم که نمی دانستم به ناصر چی بگویم. دیدم می لرزد گریه می کند. می گوید سهیلا تو را به خدا صبر کن. یاسین گفت مامان گناه داره نگاهش کن. حالش خوب نیست. به صورتش نگاه کردم. یک آدم داغون و له شده بود. ناصر من نبود ولی یک آدم مفلوک بدبخت بود. نشستم دم در و گفتم آخه چی از جون من می خواهید. خلاصه کمی آرام شدم. به خصوص که مرد همسایه طبقه اول آمده بود بیرون و با تعجب دم حیاط نگاه می کرد و به یاسین گفت کمک می خواهید. یاسین گفت پاشو مامان آبرو ریزی نکن. بلند شو. بعد یاسین به کمک مرد همسایه دو طرف ویلچر را گرفتند و آوردنش توی خونه.

یاسین کمکش کرد برد روی تخت. ولی من انقدر عصبانی بودم که گوشی را برداشتم زنگ زدم خونه فرزانه ولی گوشی را بر نداشت. زنگ زدم خانه حاجی. باز هم گوشی را بر نداشتند. زنگ زدم خانه مادر شوهرم آنها هم گوشی را بر نداشتند. زنگ زدم منزل برادر شوهرم انگار همه توافق کرده بودند گوشی را بر ندارند. خدا لعنت کند این آیدی کالر را که تازه مد شده بود و همه داشتند. آخرش زنگ زدم منزل عموم اینها گوشی رابرداشت گفتم گوشی را بده به زن عمو بدون سلام و احوالپرسی. گفت نمی دهم می دانم چی می خواهی بگی. هرچی از دهانم در آمد بهش گفتم و گفتم برو به پدر زن و مادر زن و اون عروس هرزه شان بگو بعد هم بدون اینکه منتظر بمانم گوشی را قطع کردم. بلافاصله زنگ زد. می دانستم که زن عمویم است جواب ندادم.

یاسین آمد و برایم آب قند درست کرد. گفت انقدر حرص نخور. بشین برایت بگویم چه شده. گفت که بعد از مرخص شدن هیچ کدام از عموها زنهایشان قبول نکرده اند که بابا را ببرند خانه شان. مادر بزرگ هم گفته دو تا زن داره من پیرم نمی توانم ازش پرستاری کنم ببرید خانه یکی از زنهاش. به من زنگ زده بودند که من قبول نکردم. برده بودند خانه فرزانه یک روز برادرش کمکش کرده ولی روز دوم که خانم خواسته لگن بگذاره برایش حالش بهم خورده و با نارحتی شروع کرده به ناصر فحش و نفرین که الهی بمیری و چرا اصلا تو زنده موندی و من به این جوونی چرا باید همچین کاری کنم و .... گفتم خوب به من چه براش پرستار می گرفتند. که ناصر صدا کرد که بیایید اینجا. خانم تمام طول مدتی که ناصر بیمارستان بوده رفته مغازه و با کمک باباش تمام طلاهای مغازه را تبدیل به پول کرده و گرفته. عملا پول نقدی برای ناصر باقی نگذاشته بوده که ناصر بخواهد با اون پول برای خودش پرستار استخدام کنه آن شب هم بعد از کلی بد و بیراه گفتن بهش زنگ زده به باباش و گفته چطور هر پنج شنبه آقا بچه داره میراث خور داره راه می افته بره به پسرش سر بزنه حالا موقع مراقبت که شده من باید حمالیش را بکنم. بیا بریم خانه سهیلا. هرچی هم ناصر التماسش کرده گفته به من مربوط نیست نمی توانم ازت پرستاری کنم. عملا همه ناصر را مثل یک دستمال مستعمل انداخته بودند دور. گفتم لابد انتظار داری من برایت پرستار بگیرم. گفت فقط ده روز من را تحمل کن یک کاری می کنم. یا پول جور می کنم یا یاد می گیرم که خودم بروم دست شویی. گفتم تحمل نمی کنم. فردا صبح می برمت دم خانه ننه ات می گذارمت. چطور آن موقع که خواستگاری می رفتی خانم لباس نوهاش را می پوشید و با طلا قرضی بطول خانم همسایه شان می آمد برای شازده پسرش زن دوم بگیره. حالا پیره نمی تونه ازت پرستاری کنه.

بیچاره یاسین با این حال و روز هم امتحان پایان ترم داشت و نزدیک کنکورش هم بود. فردا صبح شد بلند شدم نماز بخونم که یاسین آمد پیشم و گفت.....

ادامه دارد


برچسب‌ها: فصل شانزدهم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 21:56  توسط خیانت دیده  | 

فصل پانزدهم

از فردا یاسین آب می خوردند زنگ می زد به من می گفت و من هم بهش یاد می دادم چه طور رفتار کند. یک شب انقدر اعصاب ناصر را ریخته بود به هم و زنک هم آتش بیار معرکه شده بود که ناصر دست روش بلند کرده بود و او هم با همان حال زنگ زده بود به من. برایش بهت آور بود که پدرش دست رویش بلند کند آخر هیچ وقت کسی دست روش بلند نکرده بود. البته اون هم ساکت ننشسته بود و بامشت زده بود تو دماغ پدرش وخون آمده بود. خلاصه این شد که کلا یاسین شش روز خانه ناصر ماند و داد و بیداد راه انداخته بود که من می خواهم بروم پیش مادرم . مهسا برایم تعریف کرده بود که دخترک آمده بود و پیش مادرش گفته بود که چه پسر بی تربیتی است و زورش هم زیاده و از این حرفها. یاسین برگشت به زندگی آرام سه نفری خودمان و ناصر هم دیگر حرفی از بردن بچه ها نزد.

وکیل بعد از یک سال خبر داد که حکم دادگاه بر سازش است و حکم طلاق صادر نکرده. اعتراض هم زدند ولی فایده ای نداشت. همان سال من کارشناسی ارشد دانشگاه تهران قبول شدم. رتبه ام شده بود 5 و فعالیت من زیادتر شد. دیگر به ناصر فکر نمی کردم. ناصر هر هفته می آمد و با یاسین می رفت بیرون. اکثر مواقع حتی بالا هم نمی آمد چون روی خوشی نمی دید. آوا عملا درکی از مفهوم پدر نداشت و این را مربی مهد هم فهمیده بود. به سرعت سه ترم واحدهایم پاس شد و مشغول پایان نامه شدم. اواسط ترم پنج دفاع کردم و به پیشنهاد استاد راهنمایم با دو تا از بچه ها یک جایی را حوالی پارک ساعی اجاره کردیم و مجوز گرفتیم و با کلی درد سر یک مرکز مشاوره راه انداختیم. وضعیت مالیم هم کم کم داشت خوب می شد. ولی یک نگرانی در وجودم موج می زد. اینکه من هنوز موفق به طلاق نشده بودم. دوباره یک وکیل خبره گرفتم و درخواست طلاق دادم. این وکیل گفت اگر بخواهی صادقانه کار کنی می شود همان قبلی می نویسم که شوهرت سه سال است خانه را ترک کرده و مراجعه نکرده است. شوهرت اهل روزنامه خواندن هست؟ گفتم الان که تو کار طلا و جواهرات است فکر می کنم آره روزنامه های اقتصادی را رسد می کند ولی نمیدانم چقدر این کار را می کند. چطور مگه. گفت آخر برای اینکه برایش باید در روزنامه اطلاعیه چاپ کنیم. من دقیقا نمی دان این کار در چه مرحله ای انجام می شود و برای چیست. برای احضاریه است و یا اعلام مفقودی شوهر یا هر چیز دیگر. نمی دانم. خلاصه گفتم هر گلی زدید به سر خودتان زدید. من نصف مبلغ را بعد از گرفتن حکم طلاق به شما می دهم. گفت باید صبر داشته باشید این پروسه طولانی است. گفتم ای بابا عملا من شوهر ندارم حکم را برای این می خواهم که اسمش هم از شناسنامه ام پاک شود.

تمام مدت سعی می کردم توی جمعهایی که فامیل هستند نروم. عروسی اگر دعوت می شدم به بهانه ای نمی رفتم ولی دو تا عروسی دعوت بودیم که مجبور بودم بروم. و رفتم. چقدر از مادر شوهر و خواهر شوهرهایم حرص خوردم که فرزانه را دوره کرده بودند و قربان صدقه اش می رفتند. اصلا طرف من نیامدند. حتی به بهانه آوا. فقط یکدفعه که آوا با آن لباس عروس کوچولویی که تنش کرده بودم داشت وسط بازی می کرد خواهر شوهر کوچیکه آمده بود شاباش دهد که بغلش کرد و بوسیدش آورد سمت ما گذاشتش روی زمین حتی سر میزما هم نیامد. چقدر وقتی وارد سالن شدم همه تو گوش هم پچ پچ کردند و احتمالا با خودشان فکر می کردند چقدر زن بی عرضه ای هستم که نتوانستم شوهرم را حفظ کنم. چقدر دلم برای خودم سوخت. آخه من چه هیزم تری به خانواده شوهرم فروخته بودم چه بی احترامی بهشان داده بودم که از اول انقدر از من بدشان می آمد. باز فقط و فقط به یک نتیجه میرسیدم اینکه مادر شوهرم من را از اول نمی خواست و ای کاش به قول مادرم زن پسر خاله اش شده بودم. سرمایه پدر دخترک باعث احترام مادر شوهرم بود چرا که خودشان وضع مالی خوبی نداشتند و در مملکت ما آدمها یاد گرفته اند که به پول دیگران احترام بگذارند. برایشان خود ساخته بودن و تحمل و صبر سختی ها و تحمل نداریها و ... ارزش نیست. آنچه احترام بر انگیز است پول است که من پدر نداشتم که بخواهد پولدار باشد.

همان سال آزمون دکتری شرکت کردم. قبول نشدم در واقع از همان اول که آزمون تافل گرفتند قبول نشدم. زمان ما هر دانشگاهی خودش تافل داخلی برگزار می کرد و بعد هم یک امتحان تشریحی و در نهایت هم یک مصاحبه علمی انجام میشد. تصمیم گرفتم که زبانم را تکمیل کنم. در نتیجه با یاسین قرار گذاشتیم که یک معلم خصوصی بگیرم و باهم زبان بخوانیم تا هم ایرادهای هم را برطرف کنیم و هم او برای کنکور مشکل زبان داشته باشد و من هم بتوانم از پس تافل دکتری بر بیایم.

یک خانمی را یکی از دوستان معرفی کرد که واقعا کارش عالی بود. به پیشنهاد او آزمون تولیمو سازمان سنجش شرکت کردیم و هر دو ماه یکبار این آزمون را تکرار می کردیم تا سطح خودمان را بسنجیم. انقدر خوب کار کرد که طی هشت ماه من و یاسین هر دو موفق شدیم آزمون تولیمو نمره بیاوریم. این درس باعث شد که یاسین در کنکور هم بتواند بالای 95 تست زبان بزند. خلاصه سال بعد من با همان مدرک تولیمو سازمان سنجش کنکور دکتری شرکت کردم و نمره تشریحی را آوردم و به مصاحبه دعوت شدم. یادم است که با چه شوق و ذوقی رزومه ام را آماده کردم.

بشنوید از ناصر که وقتی فرزانه فهمیده بود من ارشد قبول شدم کلا بچه دار شدن را فراموش کرده بود و افتاده بود دنبال ارشد خواندن. کلی هم کلاس رفت و ... ولی حتی دانشگاه آزاد هم قبول نشد چه رسد به دانشگاه دولتی. خلاصه بعد از سه سال که من دکتری قبول شده بودم ایشان دانشگاه آزاد واحد فیروزکوه ارشد قبول شد ولی نه رشته معماری یادم نیست مدیریت قبول شد یا ... ولی یادم است یکی از زیر مجموعه های انسانی قبول شد.  ناصر هم از برادر زنش جدا شد و یک مغازه توی نظام آباد خرید و طلا فروشی زد.

یک سال بعد من موفق شدم یک 206 دنده اتومات بخرم. صفر بود و نوک مدادی و خیلی دوستش داشتم. چون با زحمت خودم خریده بودمش. وقتی با یاسین و آوا سوارش می شدیم و بیرون می رفتیم کلی بچه ها کیف می کردند. یاسین پیش دانشگاهی بود و من سال اول دکتری ام را می خواندم که یک روز وقتی از از مرکز مشاوره برگشتم دیدم عموم دم در توی ماشین نشسته. وقتی رسیدم گفت یاسین کجاست. دلم هوری ریخت گفتم بلایی سر بچم آمده. گفت نه من از کی اینجا هستم منتظرم یاسین را ببینم نیامده. گفتم خوب کلاس کنکور می رود بعد هم با بچه ها می روند کتابخانه درس بخوانند. الان می رسه. گفتم چی شده شما با یاسین چی کار دارید. گفت ناصر تصادف کرده و آی سی یو خوابیده. ضربه مغزی شده و تمام یک جای سالم توی بدنش نمانده. معلوم نیست تا صبح دوام بیاره. آمدم یاسین را ببرم پدرش را ببیند. گفتم خیلی خوب صبر کن بیاید من هم می آیم. آوا با آن زبان بچه گانه اش هی زبان میریخت و عمو آمد بالا یک چای جلویش گذاشتم و خوردیم. ناصر را برده بودند بیمارستان فیروزگر. گویا از صبح تصادف کرده بوده اورژانس برده بوده آنجا. با یک اتوبوس تصادف کرده. از ماشین پیاده شده بوده که برود آن طرف خیابان معلوم نبود آن موقع صبح آنجا چه می کرده که اتوبوس با سرعت بهش زده بوده و پرتش کرده بوده و بعد هم در رفته بوده. کسی شماره ماشین را برنداشته بود. مردم زنگ میزنند اورژانس و انتقال می یابد بیمارستان فیروزگر. تا ساعت دو عصر که به صورت اتفاقی یکی از کسبه همان محل تصادف گوشی اشت را کنار شمشادهای خیابان می یابد و حدس می زند برای ناصر باشد زنگ می زند به اولین شماره توی موبایل که برادر ناصر بوده و خلاصه ساعت سه بعد از احیا کردن در اتاق سی پی آر او را به آی سی یو انتقال می دهند. دکتر امید زیادی نداشت که زنده بماند. خلاصه یاسین آمد و من جریان را برایش گفتم. اشک توی چشمهای یاسین جمع شد هرچه باشد پدر و پسر میانه خوبی داشتند شاید برای من شوهر خوبی نبود. از ناراحتی یاسین اشک من هم جاری شد و سر پسرم را گرفتم توی بغلم و گفتم صبر کن مادر صبور باش پدرت را از خدا بخواه. انشا الله زنده می ماند.

رفتیم بیمارستان دیدم خیلی از اقوام آنجا هستند. فرزانه هم آنجا بود. چشمهایش از گریه سرخ بود. چشمهای من هم به خاطر همراهی یاسین سرخ بود. وگرنه زنده و مرده ناصر که برایم فرقی نمی کرد. آن شب وقتی از پشت شیشه نگاهش کردم اثری از ناصر نبود. یک آدمی بود که تمام صورتش مثل یک توپ چهل تکه فوتبال باد کرده بود. پاهایش در کچ بود  تا نزدیک کمر. یک دستش هم توی کچ بود. آن شب سطح هوشیاری اش به چهار رسید ولی از فردای آن روز شروع به بهتر شدن کرد. ناصر یک ماه و دو روز در آی سی یو بود و تقریبا هر روز به خاطر یاسین مجبور می شدیم برویم و بهش سر بزنیم.


برچسب‌ها: فصل پانزدهم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 20:0  توسط خیانت دیده  | 

مطالب قدیمی‌تر